چهارشنبه پنجم بهمن 1390
تلخ........
هیچ رویایی را مجال سر زدن به آرزوهایمان نبود
سه شنبه چهارم بهمن 1390
خسته
با علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است......
جمعه دوم اردیبهشت 1390
سکوت وتنهایی
علامت آن همه تنهایی نیست؟
آیا این همه تنهایی ...
علامت آن همه علاقه نیست؟
تنهایی وسکوت ازهمان ابتدای علاقه پیدا بود.....
دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389
اما.....
اما تو باور مکن....
(صالحی)
دوشنبه نوزدهم مهر 1389
خاطرها....
خیمه شب بازی دهر با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد
عشقها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
وفقط خاطره هاست.....
که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده بجا می مانند...
(اخوان ثالث)
شنبه سیزدهم شهریور 1389
یعنی که ما تنها می مانیم....
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
شنيدهام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خستهترين مسافران … خراب کردهاند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکهی تاريک نمیرويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايهسارِ صنوبر باز نمیآيد
يعنی که ما تنها میمانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها میمانيم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشتهی پلی بود
که نمیدانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد میآيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمیبَرَد
(سید علی صالحی)
دوشنبه هشتم شهریور 1389
افق روشن...
ومهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند،
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
(شاملو)
پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389
میل بوسه...
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين میگذاشت
نه ما کولهبار دقايق را
اصلا تمام هفتهها و هزارههای هم اغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بیگاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرندهی فالفروش کوچهی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد میآيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بیچراغ و راه بیمسافر است
پس از آن به بعد بود
که همهی روزهای معمولی ما
پارهئی از پسينِ همان پنجشنبههای حيا در ملاقاتِ گريه شد
شنبه شانزدهم مرداد 1389
سال اشک...
سال بد ، سال باد، سال اشک،
سالی که غرور گدایی کرد.
سال پست، سال در د،سال عزا.
من عشقم را در سال بد یافتم،من امیدم را در یاءس یافتم.
مهتابم را در شب یافتم هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گر گرفتم.
(شاملو)

