تبليغاتX
باغ بابونه

چهارشنبه پنجم بهمن 1390

تلخ........

آنچه رازندگی کردیم کابوسی تلخ بود که هیچ............

هیچ رویایی را مجال سر زدن به آرزوهایمان نبود  

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 1:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم بهمن 1390

خسته

من ماهی خسته از آبم .تن میدهم به تور .

با علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است......

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 13:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم اردیبهشت 1390

سکوت وتنهایی

آیا این همه سکوت ...

علامت آن همه تنهایی نیست؟

آیا این همه تنهایی ...

علامت آن همه علاقه نیست؟

تنهایی وسکوت ازهمان ابتدای علاقه پیدا بود.....

 

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 21:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389

اما.....

حال همه ما خوب است اما.................

اما تو باور مکن....

(صالحی)

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 14:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مهر 1389

خاطرها....

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد

عشقها میمیرند

رنگها رنگ دگر میگیرند

وفقط خاطره هاست.....

که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده بجا می مانند...

(اخوان ثالث)

 

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 14:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم شهریور 1389

یعنی که ما تنها می مانیم....

طوری بيا که گونه‌هام از پس پای گريه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
شنيده‌ام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خسته‌ترين مسافران … خراب کرده‌اند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکه‌ی تاريک نمی‌رويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آيد
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها می‌مانيم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشته‌ی پلی بود
که نمی‌دانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد می‌آيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمی‌بَرَد

            (سید علی صالحی)

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 10:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم شهریور 1389

افق روشن...

روزی دوباره ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

ومهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند،

قفل

        افسانه ای است

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...


من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

                                                          (شاملو)

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 10:23 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389

میل بوسه...

پسين، پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين می‌گذاشت
نه ما کوله‌بار دقايق را
اصلا تمام هفته‌ها و هزاره‌های هم اغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين،‌ پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بی‌گاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرنده‌ی فال‌فروش کوچه‌ی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد می‌آيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بی‌چراغ و راه بی‌مسافر است
پس از آن به بعد بود
که همه‌ی روزهای معمولی ما
پاره‌ئی از پسينِ همان پنج‌شنبه‌های حيا در ملاقاتِ گريه شد

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 9:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم مرداد 1389

سال اشک...

محبوبم....

سال بد ، سال باد، سال اشک،

سالی که غرور گدایی کرد.

سال پست، سال در د،سال عزا.

من عشقم را در سال بد یافتم،من امیدم را در یاءس یافتم.

مهتابم را در شب یافتم هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گر گرفتم.

(شاملو)

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 13:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم مرداد 1389

سادگی....

محبوبم....

من به یک سیب قناعت دارم

و به بوییدن یک بوته بابونه

من به یک آیینه یک بستگی ساده قناعت دارم......

نوشته شده توسط حمید و محبوبش در 18:38 |  لینک ثابت   •